تبلیغات
عارفانه های ناب - مطالب ابر داستانک

رد پای خــــــــدا ...
ن : بنـده ای از جنـس باران ت : شنبه 29 مهر 1396 ز : 05:48 ب.ظ



دیشب رویایی داشتم
خواب دیدم بر روی شنها راه میرفتم.
همراه با خوده خدا و بر روی پرده ی شب.
تمام روزهای زندگیم رو،مانند فیلمی میدیدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم،
روز به روز از زندگیم رو، دو رد پا بر روی پرده ها ظاهر شد.
یکی مال من و یکی از آن خداوند.
راه ادامه یافت تا تمام روزهای گذرانده شده خاتمه یافت.
آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت.
اتفاقا آن محل ها مصادف با سخت ترین روزهای زندگیم بود.
روزهایی با سخت ترین دردها،رنجها و لرزها…
آن گاه از او پرسیدم:
خداوندا تو به من گفتی در تمام لحظات زندگیم 
با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش میکنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟
خداوند پاسخ داد: فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نگذاشتم نه حتی برای لحظه ای….و من چنین نکردم……
هنگامی که بر روی شن ها یک رد پا دیدی من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.







مرتبط با : داستانک
برچسب ها : داستان کوتاه-داستانک-خدا-عارفانه ها-عارفانه های ناب-وبلاگ عارفانه های ناب-
.:: نظرات ::.


چگونه عاشق خدایی ؟
ن : بنـده ای از جنـس باران ت : یکشنبه 12 شهریور 1396 ز : 11:22 ب.ظ



یکروز مجنون

 از روی سجاده شخصی گذشت


شخص نمازش را شکست و گفت :

مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم 

چرا این رشته را بریدی؟

مجنون لبخندی زد وگفت:

عاشق بنده ای بودم و تو را ندیدم

چگونه تو عاشق خدایی و مرا دیدى ؟؟





مرتبط با : داستانک متن زیبا یاد خدا
برچسب ها : عارفانه های ناب-وبلاگ عارفانه های ناب-متن زیبا یاد خدا-داستانک-خدا-
.:: نظرات ::.


 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://arefaneha.mihanblog.com
This Themplate  By Theme-Designer.Com