دیشب رویایی داشتم
خواب دیدم بر روی شنها راه میرفتم.
همراه با خوده خدا و بر روی پرده ی شب.
تمام روزهای زندگیم رو،مانند فیلمی میدیدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم،
روز به روز از زندگیم رو، دو رد پا بر روی پرده ها ظاهر شد.
یکی مال من و یکی از آن خداوند.
راه ادامه یافت تا تمام روزهای گذرانده شده خاتمه یافت.
آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت.
اتفاقا آن محل ها مصادف با سخت ترین روزهای زندگیم بود.
روزهایی با سخت ترین دردها،رنجها و لرزها…
آن گاه از او پرسیدم:
خداوندا تو به من گفتی در تمام لحظات زندگیم 
با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش میکنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟
خداوند پاسخ داد: فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نگذاشتم نه حتی برای لحظه ای….و من چنین نکردم……
هنگامی که بر روی شن ها یک رد پا دیدی من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.








طبقه بندی: داستانک، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، خدا، عارفانه ها، عارفانه های ناب، وبلاگ عارفانه های ناب،  

تاریخ : شنبه 29 مهر 1396 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : توحیـد | نظرات



یکروز مجنون

 از روی سجاده شخصی گذشت


شخص نمازش را شکست و گفت :

مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم 

چرا این رشته را بریدی؟

مجنون لبخندی زد وگفت:

عاشق بنده ای بودم و تو را ندیدم

چگونه تو عاشق خدایی و مرا دیدى ؟؟






طبقه بندی: داستانک،  متن زیبا یاد خدا، 
برچسب ها: عارفانه های ناب، وبلاگ عارفانه های ناب، متن زیبا یاد خدا، داستانک، خدا،  

تاریخ : یکشنبه 12 شهریور 1396 | 11:22 ب.ظ | نویسنده : توحیـد | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.