منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

خدای من نه دور کعبه است؛ نه در کلیسا؛ نه در معبد؛ خدای من همین جاست... کنار تمام دلواپسی هایم ؛ بغض هایم ؛ خنده هایم ؛ خدای من؛ نمی ترساند مرا از آتـش امـــــــــــــــــــا می ترساند مـرا از شکستن دلــــی... اشک آوردن به چشمی ... نــا حـق کردن حقی .. خدای من می بیند مرا " هر جا که باشم می فهمد مرا با هر زبانی که سخن می گویم ، خدای من حواسش در همه احوال به من هست
" خدای من مــرا از هیچ نمی ترساند ؛
جز " بی فـــکر سخن گفتن " و
" رنجاندن دلـــــی " خـــدای من...؛

"خدای تمــــــام مهربــــــانی هاست"...!


دکتر شریعتی
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
کاربردی
ابر برچسب ها




دیشب رویایی داشتم
خواب دیدم بر روی شنها راه میرفتم.
همراه با خوده خدا و بر روی پرده ی شب.
تمام روزهای زندگیم رو،مانند فیلمی میدیدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم،
روز به روز از زندگیم رو، دو رد پا بر روی پرده ها ظاهر شد.
یکی مال من و یکی از آن خداوند.
راه ادامه یافت تا تمام روزهای گذرانده شده خاتمه یافت.
آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت.
اتفاقا آن محل ها مصادف با سخت ترین روزهای زندگیم بود.
روزهایی با سخت ترین دردها،رنجها و لرزها…
آن گاه از او پرسیدم:
خداوندا تو به من گفتی در تمام لحظات زندگیم 
با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش میکنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟
خداوند پاسخ داد: فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نگذاشتم نه حتی برای لحظه ای….و من چنین نکردم……
هنگامی که بر روی شن ها یک رد پا دیدی من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.








برچسب ها :
داستان کوتاه ,  داستانک ,  خدا ,  عارفانه ها ,  عارفانه های ناب ,  وبلاگ عارفانه های ناب , 

موضوع :
داســـــتانــــک , 




یکروز مجنون

 از روی سجاده شخصی گذشت


شخص نمازش را شکست و گفت :

مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم 

چرا این رشته را بریدی؟

مجنون لبخندی زد وگفت:

عاشق بنده ای بودم و تو را ندیدم

چگونه تو عاشق خدایی و مرا دیدى ؟؟






برچسب ها :
عارفانه های ناب ,  وبلاگ عارفانه های ناب ,  متن زیبا یاد خدا ,  داستانک ,  خدا , 

موضوع :
داســـــتانــــک ,  مــــتن زیبــــا یـــاد خــــدا ,